تبليغاتX
شهر بهار نارنج
 
شهر بهار نارنج
 
 
و عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم و عسی ان تحبو شیئا و هو شر لکم
 

ساعت :شانزده.

اینجا نصرت آباد است.از روستاهای اطراف علی آباد کتول.اوخر غروب است و من خسته.برای کار پژوهشی به اینجا آمده ایم.

اکثر خانه ها گلی اند. کودکان در حال بازی فوتبال در جاده ی خاکی روستا.کمی آنطرف تر چند پیرمرد با نگاهی کنجکاوانه  مرا زیر نظر دارند!دخترکی همراهم قدم بر میدارد.او نیز کنجکاو است.طبق علم آمار خانه ای را به صورت  تصادفی انتخاب میکنم.

این خانه است یا ویرانه؟!کسی اینجا زندگی میکند؟!زنگ ندارد.درب را میزنم.کسی نمی آید.دخترک  طناب کوچکی که در کنار درب است را میکشد.و وارد میشود.

دقایقی بعد شخصی آمد. با کتی سبز رنگ ژنده بر دوش. پیرمردی فرتوت با قدی خمیده.عصا به دست.کلاه بر سر.توضیحات لازم را برایش میدهم.میگوید بیسواد است.سرم را بالا گرفته به چهره اش مینگرم.انبوهی از غم به دلم میریزد.چهره ی خسته ی او پاسخ تمام سوالاتم را داد.از همه چیز راضی بود.ازهمه کس نیز.تحت کفالت کمیته ی امداد بود.(ماهانه 100 تومان).وقتی گفت  تمام عمر کارگری کرده به یاد داستان امام علی(ع) و پیرمرد  مسیحی افتادم.امام در مورد آن شخص که روزگاری در جامعه ی اسلامی کار کرده و اکنون از کار افتاده بود و گدایی میکرد فرمود:که باید از مواجب و بیت المال بهره مند گردد چرا که او روزی در ...

پیرمرد از سرما می لرزید.دیگر نپرسیدم .تشکرکنان به چشمانش خیره شدم و خداحافظی کردم.با دلی پر از درد به خود میگفتم اکنون سی سال از انقلاب مستضعفان گذشته.واقعا اینجا نسبت به سی سال قبل تفاوتی کرده است؟

طاقت نیاوردم ناراحتی ام را به احمد گفتم.به شوخی گفت:<<همین شماهایید که میگین کمونیست بده!کارگر بیچاره! >>

در بازگشت به راننده ی جوان گفتم:آیا هیچ مسئولی تا به حال به منطقه ی شما آمده؟وضع این روستا و مردمش را دیده؟گفت:<<آری.نماینده ی مجلس قبل از انتخابات به اینجا آمد و شام داد.>>

بله!شام داد.در راه خدا شام داد!!در راه خدمت به مردم شام داد!شام داد .

آیا آن نماینده چشمان پیرمرد را ندیده بود؟؟

ای پیرمرد قسم می خورم هرگز نگاهت را از یاد نبرم

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 0:46  توسط محمد  | 

        

حسین ‌‌‌‌‌‌٬‌‌ فرزندان و یاران او کشته شدند و اهل بیت او همه به اسارت رفتند.

براستی این حادثه چگونه رخ داد وآن جنایت را چه کسی مرتکب شد؟

طبعا یزید بود که فرمان داد٬ ابن زیاد بود که سپاه فراهم کرد ٬عمربن سعد بود که آن را به کربلا آورد

و شمر و سربازان او بودند که حسین را به قتل رساندند.

 اما اگر سپاهیان یزید تنها 20 یا 50 تن بودند آیا باز ممکن بود حسین کشته شود؟ آیا یزید ابن زیاد و عمربن سعد

باز می توانستند پیروز میدان شوند؟

 قطعا خیر!

پس چه چیز سبب شد تا آن فاجعه خلق شود؟

 واضح است:

فرمان آمران٫ اقدام عاملان٫ تایید حامیان و سکوت خاموشان!

 صریح بگویم:

امت آن روز همه در قتل حسین شرکت کردند!

همه آن امت جز شماری اندک با گفتار٫ کردار ٫ رضایت و سکوت خود در خلق فاجعه ی کربلا شرکت جستند.

                                                                                                           امام موسی صدر

 |+| نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 17:0  توسط محمد  | 

هم وطن سلام.متنی که که در زیر مشاهده میکنید احتمالا نوشته ی یک همدرد پر ذوق است که  متاسفانه منبع آن را نمیدانم.به نظرم برخی جملات متن بدآموزی دارند ولی طبق اصل رعایت در  امانت چیزی از آن حذف نمیکنم.در ضمن نگارنده ی این مطلب اگر به دلیل نوشتن این متن در این وبلاگ از بنده شکایتی دارند میتوانند طبق قوانین مربوط به حقوق مولفین و مصنفین از بنده شکایت به عمل آورند(البته اگر مواد قانونی فوق را در قانون مدنی ایرن یافتید ما را نیز خبر کنید!!!) و اما متن:


 اگر جوات هستيد، اگرآخرين مطلبي كه مطالعه كرده ايد تصميم كبري  بوده است، اگر قدرت تحليل شما در حد پت و مت است ،اگر فرق اگزستانياليسم و هويج را نمي دانيد، نگران نباشيد بسته هاي آموزشي " روشنفكري در 5 دقيقه " به بازارآمد! 

 اولين اصل، يادگرفتن تعدادي لغت پرملاته! هرچی بيشتر بدونيد بهتره اما اگر مغزتون زياد كشش نداره همين چهارتا رو حفظ كنيد: سيناپس ، پارادايم، نوستالژيك و ديالكتيك .معني اش زياد مهم نيست فقط كافيه هر چند جمله در ميون مقداري از اين كلمات- به ميزان دلخواه- بكار ببريد البته موظب باشيد  دز آن را زياد بالا نبريد كه تابلو مي شود!

  ريش پرفسوري گرچه اپيدمي شده ولي هنوز هم جواب مي ده!  ريش پروفسوري مي تونه يك كارگر افغاني رو به يك شهروند فرهيخته تبديل كنه!

  غر بزنيد! غر زدن به وضع مملكت يكي از اركان مهم و شايد مهمترين ركن روشنفكري باشه. به هر چيزي كه فكرتون مي رسه غر بزنيد مهم نيست به چي فقط غر بزنيد مثال:

اگر بارون نمياد از بارونهاي لندن تعريف كنيد و بر پدر مملكت بي آب و علفمون  لعنت بفرستيد!

اگر بارون مياد از هواي صاف و آفتابي تگزاس تعريف كنيد و بگيد :" تف به اين مملكت گل وشل"!

 مدام از پيشرفت خارج تعريف كنيد! طوري كه انگار 80 سال توي لس آنجلس زندگي كرده ايد .مثلاً بگيد اونجا نون بربري تو بسته بندي هاي استريل عرضه ميشه!

 كراوات خيلي مهمه حتي اگه مي خواهيد تا سبزي فروشي سركوچه برويد كراوات بزنيد. حتي اگر مي خواهيد با پيژامه برويد باز كراوات را بزنيد! براي اينكه در ذهنتان ملكه شود مي توانيد شبها با كراوات بخوابيد!

  اگر در مهماني خواستيد دستشويي برويد و آنجا دستشويي فرنگي نداشتند به شدت از صاحبخانه گلايه كنيد و خودتان را ناراحت نشان دهيد. البته اگر دستشويي فرنگي داشتند هول نكنيد! دستشويي فرنگي هم مثل دستشويي هاي خودمان همان دو مرحله را دارد:       1 -شلوارمان را پايين مي كشيم 2-پي پي مي كنيم .

مواظب باشيد مراحل را جابجا انجام ندهيد!

  پيتزا ديگه دمده شده، سعي كنيد اسم غذا هايي رو حفظ كنيد كه بقيه حتي نمي تونند تلفظش كنند. مثال: فوندي بورگينيون، تاوزند آيلند و...البته اگر توي رستوران بوديد قبل از به زبان آوردن اين كلمات ابتدا دستتون رو داخل جيبتون كنيد ويك چرخ بدهيد اگر به چيزي برخورد نكرد احساس تشنگي كنيد ويك ليوان آب سرد سفارش بدهيد!

  داشتن يك وبلاگ ضروريه . البته اگر هنوز فرق بين كيس و مانيتور رو نمي دونيد برويد به پاراگراف بعدي! قالب وبلاگ بايد حتماً سياه باشه. سياه نمادي است از خفقان ژرفناي دروني و فريادي از فراسوي فراخناي تاريكي هاي ظلمانی! اسم وبلاگ هم بايد يكي از اين ها باشد: فرياد بي صدا، اسير حجم خلوت بي كسي، غريب غروب غربت غارغار! براي مطالب توش هم ميتونيد يك كتاب از احمد شاملو بگذاريد بغل دستتون و هر هفته يه صفحه ازش رو تايپ كنيد بريزيد تو حلق وبلاگ!

  از زمان قدیم خيلي تعريف كنيد. مخصوصاً بگيد اون موقع همه چيز خيلي ارزون بوده مثلاً تويوتا كمري 3 قرون بوده! البته سعي كنيد به مغزتون يه مقدار بيشتر فشار بياوريد و مثال بهتري بزنيد.

  سعي كنيد عينكي شويد. عينك سمبل مطالعه ي زياده ! اگر حوصله مطالعه نداريد يك روش سريعتر هم وجود داره: 2 دقيقه به جوشكاري با دقت نگاه كنيد!

  اگر كانديداي مورد نظر شما راي آورد، دمكراسي را مثل عقد دخترعمو پسرعمو عهدي آسماني بدانيد.

اگر كانديداي مورد نظر شما راي نياورد بگوييد: ملت شعورشون همينقدره! حقشونه بيسوادها!

  ترانه هاي خارجي گوش بدهيد. هرچي غير مجاز تر باشه بهتره! اگر نانسي گوش ميديد نشون ميده كه تمام مراحل روشنفكري رو با موفقيت پشت سر گذاشته ايد!

  وقتي در مورد ريس جمهور هاي خارجي صحبت مي كنيد بگوييد: " آقاي بوش" يا " پرزيدنت بوش"

  يك سگ بخريد. اصولاً معاشرت با سگ جماعت تاثير زيادي در ارتقاي سطح روشنفكري داره!

  اگر دختر هستيد بايد مانتوي شما تنگ باشد! تنگ تر از بقيه ! خيلي تنگ! اونقدر كه موقع غذا خوردن مجبور شويد دكمه هاي جلوي آن را به صورت موج مكزيكي به ترتيب باز و بسته كنيد تا لقمه پايين برود!

  و بلا خره مانيفست روشنفكري ...

كتاب هاي فروغ فرخزاد، صادق هدايت ، سروش و گوگوش كتب اربعه ي روشنفكران محسوب مي شوند.

حالا خيلي به آخري گير نديد بيشتر با سي دي حال مي كنه!

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 2:16  توسط محمد  | 
من هم سن وسال پسر تو هستم

تو هم سن وسال پدر من هستی.

پسر تو درس می خواند و کار نمیکند

من کار میکنم و درس نمی خوانم.

پدر من نه کار دارد نه خانه

تو هم کار داری هم خانه هم کارخانه

من در کارخانه تو کار میکنم.

و در این کار خانه همه چیز عادلانه تقسیم شده است:

سود آن برای تو دود آن برای من.

من کار میکنم تو احتکار میکنی.

من بار میکنم تو انبار میکنی.

من رنج می برم تو گنج می بری.

من در کارخانه تو کار می کنم.

و در این جا هیچ فرقی بین من و تو نیست:

وقتی که من کار می کنم تو خسته می شوی

وقتی که من خسته میشوم

تو برای استراحت به شمال می روی.

وقتی که من بیمار می شوم تو برای

معالجه به خارج میروی.

من در کارخانه تو کار می کنم.

و در این جا همه کارها به نوبت است:

یک روز من کار می کنم تو کار نمی کنی

روز دیگر تو کار نمی کنی من کار می کنم.

من در کارخانه تو کار می کنم

کارخانه تو خیلی بزرگ است.

اما کارخانه تو هر قدر هم بزرگ باشد

از کارخانه خدا که بزرگ تر نیست.

کارخانه خدا از همه ی کارخانه ها بزرگتر است.

در کارخانه خدا همه ی کارها به نوبت است

در کارخانه خدا همه چیز عادلانه تقسیم می شود.

در کارخانه خدا همه کار می کنند.

در کارخانه خدا حتی خدا هم کار می کند.

                                                         مرحوم قیصر امین پور

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 15:13  توسط محمد  | 

                    الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه علی ابن ابیطالب    

اوان نوجوانی از کسانی که با همه ی  افراد از هر قشری و هر عقیده ای دوست بودند و دمساز خیلی خوشم میومود.به خود میگفتم فلانی عجب آدم باحالیه با همه میسازه.همه دوستش دارن.آخه اینا چه میکنند که این گونه اند؟؟خلاصه گذشت و گذشت تا با علی (ع) آشنا شدم.ای بابا آدم که بهتر از علی(ع) پیدا نمیشه .پس چرا دشمنانش زیاد و دوستانش اندک اند؟!بله درسته!هر کی طبق معیار عدالت رفتار کنه مسلمه که اینهمه دشمن داشته باشه. ما خودمون رو بگذاریم  جای اون شیخ عرب که سابقه ی طولانی در اسلام داشته.جزء اولین کسانی بودیم که اسلام آوردیم.در  رکاب پیامبر شمشمیر زدیم.حالا خلیفه ای به نام علی بیاد به ما بگه:ای شیخ عرب تو با عجمی که تازه مسلمان شده برابری و از بیت المال  سهم یکسان دارید!!ای عجب!من کجا و او کجا؟من فلانی پسر فلانی صحابه ی پیغمبر و.......با این گبر تازه مسلمان برابرم؟؟وامحمدا!  وا اسلاما!بر سر اسلام چه آمده؟خلیفه ی سابق حضرت عمر با ما به عدالت رفتار مینمود.!سهم بیشتری به ما میداد.

بله.علی(ع) اینگونه بود که دشمن داشت.به همین علته که جرج جرداق مسیحی  علی(ع) رو ندای عدالت انسانی میخونه.

خلاصه ما هم باید بیاموزیم که اگر بخواهیم طبق عدالت رفتار کنیم مسلما دشمنانی خواهیم داشت.انسان عادل در عرصه ی نبرد میان حق وباطل خواه ناخواه  دشمن ساز است و دشمن دارد.

خدای من !ما را عملان راه علی(حق) قرارده و نه ناظران آن و یا خدای نکرده مخالفان آن!به قول دکتر شریعتی :(آنان که رفتند حسینی شدند و آنان که ماندند باید زینبی شوند وگرنه یزیدی اند)

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 10:30  توسط محمد  | 
 سلام بر تو!سلام بر پدرت و سلام بر شوی همیشه استوارت!
 |+| نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 13:3  توسط محمد  | 

عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد،تا تو بهترین را برگزینی .و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد.

رنج و نبرد و صبوری را.

و این آغاز انسان بود.

                                برگرفته از کتاب(پیامبری از کنار خانه ما رد شد)

 |+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 19:11  توسط محمد  | 
از دیو و دد ملول بود و با چراغ گرد شهر میگشت.در جست و جوی انسان بود.گفتند نگرد که ما گشته ایم و آنچه میجویی یافت می نشود.گفت:میگردم زیرا گشتن از یافتن زیباتر است.

و گفت: قحطی است.نه قحطی آب و نان که قحطی انسان. بر آشفتند و به کینه برخاستند وهزار تیر ملامت روانه اش کردند که مارا مگر نمیبینی که منکر انسانی؟چشم باز کن تا انکارت از میانه برخیزد.

خنده زنان گفت:پیش تر که چشم هایم بسته بود هیاهو میشنیدم.گمانم این بود که صدای انسان است.چشم که باز کردم همه چیز دیدم جز انسان.خنجر کشیدند و کمر به قتلش بستند وگفتند:حال که ما نه انسانیم تو بگو که این انسان کیست که ما نمی شناسیمش!

گفت:آنکه دریا دریا می نوشد و هنوز تشنه است.آنکه نه او از غم که غم از او میگریزد.آنکه خونش عشق است و قولش عشق.آن که سرش را میدهد آزادگیش را اما نه.آن که در زمین نمی گنجد.در آسمان نیز.آن که مرگش زندگی است.او هنوز می گفت که چراغش را شکستند و با هزار دشنه پهلویش را دریدند.

فردا اما باز کسی خواهد آمد

کسی که از دیو و دد ملول است

                                                    (برگرفته از کتاب:پیامبری از کنار خانه ما رد شد)

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 17:21  توسط محمد  | 
در پی سوال یکی از دوستان در مورد نوشته ی عربی بالای وبلاگ تصمیم گرفتم خاطره ای بنویسم.تابستان سال گذشته یکی از مهمترین امتحانات عمرم را گذروندم.حدود ۶ ساعت طول کشید.از عملکردم راضی نبودم.بعد امتحان با کلی ناراحتی و استرس در حال خروج از سالن بودم که ناگهان چشمم به یه کارتون بزرگ سفید افتاد که با خط زیبای نستعلیق روی آن نوشته بود:

((چه بسا چیزی را ناخوش دارید در حالی که آن به خیر شماست و چه بسا چیزی را دوست بدارید که همان به زیان شماست.خدا میداند و شما نمیدانید))    بقره ۲۱۶

این جملات ۱۸۰ درجه روحیه ام را تغییر داد.با خود زمزمه کردم که اگر حضرت دوست بخواد من قبول میشم و اگر هم نشوم حتما خیری در آن هست.بعد از دو ماه که اصلا به فکر این موضوع نبودم تلفنی خبر دادند که قبول شدم.اینجا بود که نتیجه ی امید و توکل بر خدا رو دیدم و شکرش کردم.اون نوشته ی عربی بالای وبلاگ متن قرآنی جملات است.

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:53  توسط محمد  | 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم.

 همان یک لحظه اول.

که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان

جهان را با همه  زیبایی و زشتی

بروی یکدگر ویرانه میکردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

که میدیدم یکی عریان و لرزان

دیگری پوسیده ازصد جامه ی رنگین

زمین و آسمان را واژگون مستانه میکردم

 

عجب صبری خدا دارد!

چرا من جای او باشم:

همین بهترکه او خود جای خود بنشسته تاب تماشای

زشتکاریهای این مخلوق را دارد!

و گرنه من به جای او چو بودم.

یکنفس کی عادلانه سازشی

با جاهل و فرزانه میکردم.

عجب صبری خدا دارد!عجب صبری خدا دارد!

                                                                (معینی کرمانشاهی)

 |+| نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:24  توسط محمد  | 
 
  بالا