تبليغاتX
بهارنارنج
 
بهارنارنج
 
 
و عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم و عسی ان تحبو شیئا و هو شر لکم
 
از دیو و دد ملول بود و با چراغ گرد شهر میگشت.در جست و جوی انسان بود.گفتند نگرد که ما گشته ایم و آنچه میجویی یافت می نشود.گفت:میگردم زیرا گشتن از یافتن زیباتر است.

و گفت: قحطی است.نه قحطی آب و نان که قحطی انسان. بر آشفتند و به کینه برخاستند وهزار تیر ملامت روانه اش کردند که مارا مگر نمیبینی که منکر انسانی؟چشم باز کن تا انکارت از میانه برخیزد.

خنده زنان گفت:پیش تر که چشم هایم بسته بود هیاهو میشنیدم.گمانم این بود که صدای انسان است.چشم که باز کردم همه چیز دیدم جز انسان.خنجر کشیدند و کمر به قتلش بستند وگفتند:حال که ما نه انسانیم تو بگو که این انسان کیست که ما نمی شناسیمش!

گفت:آنکه دریا دریا می نوشد و هنوز تشنه است.آنکه نه او از غم که غم از او میگریزد.آنکه خونش عشق است و قولش عشق.آن که سرش را میدهد آزادگیش را اما نه.آن که در زمین نمی گنجد.در آسمان نیز.آن که مرگش زندگی است.او هنوز می گفت که چراغش را شکستند و با هزار دشنه پهلویش را دریدند.

فردا اما باز کسی خواهد آمد

کسی که از دیو و دد ملول است

                                                    (برگرفته از کتاب:پیامبری از کنار خانه ما رد شد)

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 17:21  توسط محمد  | 
در پی سوال یکی از دوستان در مورد نوشته ی عربی بالای وبلاگ تصمیم گرفتم خاطره ای بنویسم.تابستان سال گذشته یکی از مهمترین امتحانات عمرم را گذروندم.حدود ۶ ساعت طول کشید.از عملکردم راضی نبودم.بعد امتحان با کلی ناراحتی و استرس در حال خروج از سالن بودم که ناگهان چشمم به یه کارتون بزرگ سفید افتاد که با خط زیبای نستعلیق روی آن نوشته بود:

((چه بسا چیزی را ناخوش دارید در حالی که آن به خیر شماست و چه بسا چیزی را دوست بدارید که همان به زیان شماست.خدا میداند و شما نمیدانید))    بقره ۲۱۶

این جملات ۱۸۰ درجه روحیه ام را تغییر داد.با خود زمزمه کردم که اگر حضرت دوست بخواد من قبول میشم و اگر هم نشوم حتما خیری در آن هست.بعد از دو ماه که اصلا به فکر این موضوع نبودم تلفنی خبر دادند که قبول شدم.اینجا بود که نتیجه ی امید و توکل بر خدا رو دیدم و شکرش کردم.اون نوشته ی عربی بالای وبلاگ متن قرآنی جملات است.

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:53  توسط محمد  | 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم.

 همان یک لحظه اول.

که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان

جهان را با همه  زیبایی و زشتی

بروی یکدگر ویرانه میکردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم

که میدیدم یکی عریان و لرزان

دیگری پوسیده ازصد جامه ی رنگین

زمین و آسمان را واژگون مستانه میکردم

 

عجب صبری خدا دارد!

چرا من جای او باشم:

همین بهترکه او خود جای خود بنشسته تاب تماشای

زشتکاریهای این مخلوق را دارد!

و گرنه من به جای او چو بودم.

یکنفس کی عادلانه سازشی

با جاهل و فرزانه میکردم.

عجب صبری خدا دارد!عجب صبری خدا دارد!

                                                                (معینی کرمانشاهی)

 |+| نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:24  توسط محمد  | 
 
  بالا