|
بهارنارنج
|
||
|
و عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکم و عسی ان تحبو شیئا و هو شر لکم |
و گفت: قحطی است.نه قحطی آب و نان که قحطی انسان. بر آشفتند و به کینه برخاستند وهزار تیر ملامت روانه اش کردند که مارا مگر نمیبینی که منکر انسانی؟چشم باز کن تا انکارت از میانه برخیزد.
خنده زنان گفت:پیش تر که چشم هایم بسته بود هیاهو میشنیدم.گمانم این بود که صدای انسان است.چشم که باز کردم همه چیز دیدم جز انسان.خنجر کشیدند و کمر به قتلش بستند وگفتند:حال که ما نه انسانیم تو بگو که این انسان کیست که ما نمی شناسیمش!
گفت:آنکه دریا دریا می نوشد و هنوز تشنه است.آنکه نه او از غم که غم از او میگریزد.آنکه خونش عشق است و قولش عشق.آن که سرش را میدهد آزادگیش را اما نه.آن که در زمین نمی گنجد.در آسمان نیز.آن که مرگش زندگی است.او هنوز می گفت که چراغش را شکستند و با هزار دشنه پهلویش را دریدند.
فردا اما باز کسی خواهد آمد
کسی که از دیو و دد ملول است
(برگرفته از کتاب:پیامبری از کنار خانه ما رد شد)
|
|